
صورتم بسكه به زير نقابش ماندهرخ زيباش شده فرسودهانقدر از. خود. غافل. شده امكه دگر. هيچ شده ام بيهودههمه راهها به روي من مسدودهبا. خودم قهربودم بي دليل طي دورانيبه خود. امدم ديدم روبروم كورانيدل. بهونه گرفت رفتم پي خودفهميدم. سالهاست روح پريده ازتنمجسمي مانده پره زخمخم شده پيكرم ومانده تني فرتوتهدرجهان ديگر كنارنامم ميزنندفلاني عمر تباه كرد بيهوده ،رده . مردودهقلم صاف...
ادامه مطلب